تبلیغات
˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

درود برشما...
ابتدا سپاس گذارم که این وبلاگ رو برای نگاهِ زیباتون انتخاب کردید...
و ممنونم از دیدگاه های شما...
به خانه ی فروغ فرخزاد، خوش آمدید.
--------------------------------------------------------------------------


پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

                                                       -فرخزاد-



یادت به خیر فروغِ!
جایِ تو خالیست.....










(1)


                                                                            (2)
و...

                                                                                                                       (3)                                          
 

یادت به خیر... روحت شاد... 




[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 21:29 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



   
[http://www.aparat.com/v/bhnad]





  [ http://www.aparat.com/v/DTLGP]
   
   



 من از نهایت شب حرف می زنم ... من از نهایت تاریکی ... و از نهایت شب حرف می زنم ... اگر به خانه ی من آمدی، برای من ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه، که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... !




طبقه بندی: فیلمهای فروغ،

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 15:09 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


۱۳۱۳ --->دی ماه تولد . تهران . شناسنامه شماره ۶۷۸ بخش ۵ تهران . پدر سرهنگ محمد

               فرخزاد . مادر بانو توران وزیری تبار

۱۳۳۰ ---> ازدواج با پرویز شاپور

۱۳۳۱ ---> چاپ نخست کتاب اسیر

۱۳۳۲ ---> تولد کامیار . تنها فرزند فروغ

۱۳۳۳ ---> طلاق

۱۳۳۴ ---> چاپ دوم کتاب اسیر

۱۳۳۵ ---> چاپ نخست کتاب دیوار

۱۳۳۶ ---> چاپ نخست کتاب عصیان

۱۳۳۷ ---> آشنایی با ابراهیم گلستان و شروع همکاری با گلستان فیلم

۱۳۳۸ ---> سفر به انگلستان برای مطالعه و برسی امور تشکیلاتی تهیه فیلم .

               آغاز مونتاژ فیلم یه آتش

               اولین کوشش برای فیلم بر داری و سفر به خوزستان

               مطالعه و کار تهیه فیلم مستند و کمک به تهیه مقدمات ساختن چند فیلم

۱۳۳۹ ---> بازی و همکاری در تهیه فیلم " خواستگاری " برای موسسه فیلم ملی کانادا

۱۳۴۰ ---> تهیه قسمت سوم فیلم آب و گرما

               کمک در تهیه صدای فیلم موج و مرجان و خارا

               توفیق فیلم یک آتش

               سفر دوم به انگلستان برای مطالعه تهیه فیلم

               تهیه فیلم یک دقیقه ای برای صفحه نیازمندی های کیهان

۱۳۴۱--->  بهار. سفر به تبریز برای مطالعه تهیه یک فیلم درباره جذام

               تابستان . کمک به تهیه مقدمات و بازی در فیلم دریا که ناتمام ماند

               پاییز . سفر دوازده روزه به تبریز به همراه سه نفر و تهیه فیلم خانه سیاه است

               و مونتاژ آن فیلم

               زمستان . نمایش فیلم خانه سیاه است

               تهیه یک فیلم مستند رنگی برای موسسه کیهان

۱۳۴۲--->  بهار . نوشتن یه سناریو برای فیلمی که ساخته نشد

               پاییز . تمرین و بازی در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده نوشته

               لوئیجی پیراندللو ، نویسنده ایتالیایی

               چاپ سوم کتاب اسیر

               زمستان . جایزه بزرگ بهترین فیلم مستند برای فیلم خانه سیاه است در اوبرهاوزن

               چاپ نخست تولدی دیگر

۱۳۴۳ ---> بهار . کمک به اتمام فیلم خشت و آینه

               تابستان . سفر به آلمان . ایتالیا . و فرانسه

               چاپ نخست کتاب برگزیده ی اشعار

۱۳۴۴ ---> پاییز . یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی او تهیه کرد . و برناردو برتولوچی فیلم

               ساز شهیر ایتالیایی فیلمی ۱۵ دقیقه ای از او می سازد

۱۳۴۵ ---> بهار. سفر به ایتالیا و شرکت در دومین فستیوال فیلم مولف ، پزارو

               پیشنهاد و قبول تهیه فیلم در سوئد و دریافت پیشنهاد برای چاپ اشعارش به زبان

               آلمانی . سوئدی . انگلیسی و فرانسوی

              دوشنبه ۲۴ بهمن ... ساعت چهارو نیم بعد از ظهر تصادف اتوموبیل و   پایان زندگی

            

۱۳۳۶ ---> چاپ آخرین شعر های فروغ که توسط خواهرش پوران فرخزاد  و بعضی از دوستان

              نزدیک او  جمع آوری شد و نام کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد منتشر گردید.          





طبقه بندی: بیوگرافی فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 13:50 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


نگاه كن كه غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سركشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه كن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ایی مرا به كام می كشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ایی مرا كنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می كشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین بركه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این كبود غرفه های آسمان
كنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسیده ام
به كهكشان به بیكران به جاودان
كنون كه آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه كن
تو می دمی و آفتاب می شود



طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 13:32 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


همه هستی من ایه تاریکیست 
که ترا در خود تکرار کنان 
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه 
من در این ایه ترا 
به درخت و آب و آتش پیوند زدم 
زندگی شاید 
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد 
زندگی شاید 
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد 
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد 
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر 
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست 
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد 
و در این حسی است 
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت 
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست 
دل من 
که به اندازه یک عشقست 
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان 
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای 
و به آواز قناری ها 
 که به اندازه یک پنجره می خوانند 
 آه ...
سهم من اینست 
سهم من اینست 
سهم من 
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد 
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست 
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن 
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست 
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید 
دستهایت را دوست میدارم 
دستهایم را در باغچه می کارم 
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم 
تخم خواهند گذاشت 
گوشواری به دو گوشم می آویزم 
از دو گیلاس سرخ همزاد 
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم 
کوچه ای هست که در آنجا 
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر 
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد 
کوچه ای هست که قلب من آن را 
از محله های کودکیم دزدیده ست 
سفر حجمی در خط زمان 
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن 
حجمی از تصویری آگاه 
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست 
که کسی می میرد 
و کسی می ماند 
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من 
پری کوچک غمگینی را 
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد 
و دلش را در یک نی لبک چوبین 
می نوازد آرام آرام 
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 13:27 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



برای دانلود، به ادامه ی مطلب بروید...

ادامه مطلب



طبقه بندی: از زبانِ فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 12:39 ] [ فروغ ]

[ نظرات() ]


دوستان!
باعرض پوزش، یکی از ویدیو ها صدا نداره...


[http://www.aparat.com/v/3Y6ts]


[http://www.aparat.com/v/CdFNw]




طبقه بندی: فیلمهای فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 10:51 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


تبریییییییییییییییییییییییییییییییییک 
اول به فروغِ عزیزم. بعد به شما دوستان عزیز و همراه. بعد هم به خودم.
در این لحظه، برای اولین بار، توی این سه ماه که وبلاگ رو طراحی کردیم، وبلاگمون نزدیک به 500نفر بازدیدکننده داشته.
تبریک عرض میکنم....
و... ممنون از حمایتتون. واقعا ممنون.


[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 22:53 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


درباره ی فخری گلستان، دخترعمو و همسر ابراهیم گلستان:

مریم فخر اعظم تقوی شیرازی، معروف به فخری گلستان، در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد و در ۱۷ سالگی با پسرعموی خود، ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز معروف ایرانی، ازدواج کرد.

فخری گلستان را جزو نخستین کسانی می‌دانند که در تهران، اقدام‌هایی را در جهت سر و سامان دادن به وضعیت کودکان خیابانی انجام داد. او تا سال‌ها مدیر پرورشگاهی بود که به تربیت فرزندان معتادان می‌پرداخت.

خانم گلستان در سال‌های اخیر سفالگری می‌کرد و چند نمایشگاه انفرادی از آثارش برگزار کرده بود. سال گذشته، او از سوی دوسالانه سفالگری مورد تقدیر گرفت.

"فیل"، نوشته اس‍لاوم‍ی‍ر م‍روژک، نویسنده لهستانی، و "ک‍س‍ی م‍را ن‍م‍ی‌ش‍ن‍اس‍د؛ ص‍دای ک‍ودک‍ان زاغ‍ه‌ن‍ش‍ی‍ن ام‍ری‍ک‍ا" از ترجمه‌های فخری گلستان است.

او در سال ۱۳۷۴ در مجله توقیف شده "زنان" یادداشتی با عنوان "س‍ف‍ال‍گ‍ری را ب‍رای زن‍ده‌ب‍ودن م‍ی‌خ‍واه‍م ن‍ه ب‍رای زن‍دگ‍ی‌" نوشته بود.

کاوه گلستان، عکاس و مستندساز، در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام تصویر برداری برای شبکه خبری بی‌بی سی در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک عراق در اثر انفجار مین کشته شد.


فخری گلستان به همراه دخترش لیلی گلستان...


فخری گلستان در گفت و گویی با روزنامه سرمایه گفته بود:

"آدم‌ها نمی‌میرند، عدم حضور جسمانی مرگ نمی‌آورد، نگاه حقیقت طلب این آدم هاست که نگهشان می‌دارد، برای همین است که من هرگز برای دیدن کاوه بر سر مزار نمی‌روم. کاوه رفتنی نیست، چشمانش را همیشه زنده، وام داده به تصاویری که دنیا را تکان داده‌است."

وی از سال‌ها قبل تا هنگام مرگ، جدا از ابراهیم گلستان زندگی می‌کرد ابراهیم گلستان در انگلستان زندگی می‌کند

روز ۱۶ تیر در تهران در سن ۸۷ سالگی درگذشت..

لیلی گلستان مدیر گالری گلستان به خبرگزاری ایسنا گفته‌است که مادرش بعد از انقلاب از سن ۵۰ سالگی به سفالگری پرداخت و آثارش را چند بار به نمایش گذاشت. لیلی گلستان کهولت سن و ضربه مرگ برادرش کاوه را علت درگذشت مادرش ذکر کرده‌است." ایشان بیماری خاصی نداشت، اما از مرگ پسرش، کاوه گلستان، ضربه بزرگی خورد که فکر می‌کنم علاوه بر کهولت سن، تحمل داغ فرزند یکی از اصلی‌ترین دلایل مرگ ایشان بود."

لیلی گلستان گفته‌است که به درخواست مادرش، مراسم تدفین او در جمعی کوچک و خانوادگی برگزار خواهد شد.

فرزندان ابراهیم و فخری گلستان : لیلی و کاوه گلستان


فخری گلستان


سفالگرِ خودآموخته، درگذشت.

مریم فخر اعظم تقوی شیرازی معروف به فخری گلستان - سفالگر خودآموخته - در سن 87 سالگی درگذشت.

لیلی گلستان - دختر این هنرمند سفالگر- در گفت‌وگویی با خبرنگار بخش هنرهای تجسمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: مادرم در سال 1304 به دنیا آمد و بعد از گرفتن دیپلم، در سن 17 سالگی با پسرعموی خود «ابراهیم گلستان» ازدواج كرد و از همان زمان با نام فخری گلستان شناخته می‌شد.

او در سن 50 سالگی به صورت كاملا خودآموخته به هنر سفالگری روی آورد.

این هنرمند اضافه كرد: ایشان تا پیش از این در هیچ شاخه هنری فعالیت نداشت و در دوران حیات‌شان مسئولیت پرورشگاهی را بر عهده داشت كه فرزندان افراد معتاد را تربیت می‌كرد و تمام این سال‌ها افرادی تحصیل كرده را به جامعه تحویل داد.

وی یادآور شد: مادرم بعد از انقلاب به شكل خودآموخته به هنر سفالگری روی آورد و به طرز باورنكردنی‌ هنری مدرن داشت. ایشان در فاصله این سال‌ها حدود 10 نمایشگاه انفرادی در گالری گلستان و در چند بینال تخصصی نیز حضور داشت و سال گذشته نیز از سوی بینال سفالگری مورد تقدیر قرار گرفت.

گلستان با اشاره به هنر مادرش و آثاری كه از این هنرمند باقی مانده به ایسنا گفت: ایشان كارگاه كوچكی همراه با یك كوره در حیاط خانه‌اش داشت و همان جا سفالگری می‌كرد،اما از آنجایی كه نمایشگاه‌هایش بسیار موفق بود همواره با استقبال روبرو می‌شد و اكثر كارهایش به فروش رسید.

مدیر گالری گلستان ، بیشتر كارهای خوب مادرش را قبل از هر نمایشگاه خریداری كرده و در حال حاضر جزو گنجینه شخصی‌اش نگهداری می‌كند.

او در پایان گفت: ایشان بیماری خاصی نداشت، اما از مرگ پسرش «كاوه گلستان» ضربه بزرگی خورد كه فكر می‌كنم علاوه بر كهولت سن، تحمل داغ فرزند یكی از اصلی‌ترین دلایل مرگ ایشان بود.





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 16:12 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۲

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۳

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۴

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۱

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۱۲

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد






طبقه بندی: تصاویر فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 15:16 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


بخش اول : پوران فرخزاد ؛ خواهر فروغ 

پوران فرخ‌زاد (پوران بهمن) (زاده بهمن ۱۳۱۱ نویسنده، مترجم، منتقد ادبی، روزنامه‌نگار و پژوهشگر ایرانی است که حدود ۳۰ کتاب منتشر کرده‌است و نویسنده «کارنمای زنان کارای ایران»، نخستین فرهنگ مبسوط درباره زنان ایرانی است.

پوران در بهمن ۱۳۱۱ در نوشهر زاده شد. او فرزند توران وزیری تبار (زاده تهران و کاشی‌تبار) و سرهنگ محمد فرخ‌زاد(که ستوان جوان و تحصیل‌کرده شعردوستی از دهکده بازرگان تفرش بود) است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان خواهر کوچکترش، فروغ فرخزاد و برادرش، فریدون فرخزاد را نام برد. پوران کودکی خود را در نوشهر و شهرهایی دیگر گذراند و در تهران بزرگ شد. او و خواهران و برادرانش پیش از رفتن به مدرسه خواندن را آموخته و با کتاب‌خوانی مانوس شدند. پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰ پدرش از نوشهر به تهران منتقل شد و پوران در دبستان ژاله و سروش درس خواند و در این دوره استعداد ادبی او آشکار شد. همچنین از ۹ سالگی زبان انگلیسی را با آموزگار در خانه آموخت و در انجمن فرهنگی پروین و انجمن ایران و آمریکا ادامه داد.

آثار:



و دو اثرِ : باران دیگر آبی نیست (مجموعه اشعار پوران فرخزاد) و مهره ی مهر (پژوهشی درباره ی میترائیسم در ایران) که مجوز نگرفت. بعلاوه؛ پوران فرخزاد، ترجمه هایی نیز داشته است.

در سوگ فروغ فرخ زاد- شعر تمام شب از پوران فرخ زاد (به مناسبت در گذشت فروغ فرخ زاد)

تمام شب

در میان عمیق ترین تاریکی ها
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند
تمام شب
گذشته را در عکس ها می دیدم
و صداها را از جرز ها می شنیدم
جزیره ای دور را می دیدم
که فرو رفته بود در مهی سیاه
و پرنده سفیدی را
که در مه فرو می رفت
تمام شب
صدای زجه مادرم را می شنیدم
و تلاوت قرآن را
در تیرگی غبار از آینه ها می ستردم
و می دیدم
که باکره ای معصوم را
که در کوچه اقاقیا
از گذشته به آینده می پیوستند
و در خط زمان
به پوچی و بیهودگی می پیوستند
تمام شب
در میان عظیم ترین پنجه ها
صدای کلنگ گورکنی را می شنیدم
… خاک،خاک سنگینی روی سینه ام فشار می آورد
و به مرگ می اندیشیدم
و به قلب خواهرم
که در دل خاک می پوسید
تمام شب
در میان عمیق ترین تاریکی
برای خواهرم گریه می کردم.





طبقه بندی: خانواده ی فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 14:55 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


تصاویری مرتبط با ابراهیم گلستان و فروغ





















روحش شاد.....







طبقه بندی: تصاویر فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 13:33 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان نزدیکانشان .....

پوران فرخزاد :

گمانم با معرفی اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فیلم مشغول به كار شد. یك روز فروغ با التهاب و هیجان خاصی به من گفت : با مردی آشنا شدم كه خیلی جالب است . اثر فوق العاده ای روی من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسیار جدی است . اصلا غیر از مردهایی كه تا حال شناخته بودم . برای اولین باریست كه از كسی احساس ترس می كنم . از او حساب می برم . او خیلی محكم است. و این مرد كه بعد ها شناختم كسی نبود غیر از ابراهیم گلستان . وقتی گلستان در زندگی فروغ جدی شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر می شد. بعد از اینكه ابراهیم گلستان در نزدیكی استودیو گلستان خانه ای برای فروغ ساخت من كه تقریبا هر روز ناهار با فروغ بودم دیگر كمتر او را میدیدم . گلستان هر روز برای فروغ مسئله ای جدی تر و عمیق تر می شد . فروغ با همه ی قلبش عاشق گلستان شده بود و برای فروغ گویی جز گلستان هیچ چیز وجود نداشت . این عشق فروغ رو از سرگردانی ها نجات داده بود . بسیار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قدیمی اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استودیو گلستان  سپری می كرد . فروغ برای تهیه فیلمها زیاد به مسافرت می رفت . یادم هست چندی قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفری به شمال رفتند كه در راه اتومبیلشان تصادف می كند و گلستان زخمی شد وقتی به تهران بازگشتند فروغ با نگرانی و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه ای گفت : میدونی پوران اگر خدایی نكرده در این تصادف گلستان می مرد من حتی یك لحظه هم پس از او زندگی را تحمل نمی كردم و خودم را می كشتم.

در آن تصادف فروغ هیچ آسیبی ندید و با آنكه گلستان هم آسیب جدی ای ندیده بود ، اما فروغ سه روز را در شور و هیجان و اضطراب تلخی سپری كرد.

فروغ از عشق به گلستان تلخی ها ی زیادی متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جای خانم گلستان را بگیرد ، از این رو همراه  دست رد به پیشنهاد ازدواج گلستان به سینه می زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر برای عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه های آخر بشدت از این تصمیم منصرف می شد و گلستان را كه تا حد مرگ می پرستید سخت می رنجاند.

اگر چه خانم گلستان با آنكه بسیار با تدبیر و مهربان بوده  و حضور فروغ را در زندگی همسرش كاملا پذیرفته بود اما بارها  و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از این عشق و شوریدگی سر خورده و متاسف بود. دختر گلستان در آزار و اذیت فروغ از هیچ كاری دریغ نمی كرد فروغ دختر و پسر گلستان را می پرستید . یك روز به من گفت : " خواهر من آنها را می پرستم اما این دختر از من بشدت متنفر است " پسر گلستان رابطه ی صمیمانه ای با فروغ داشت حتی وقتی كاوه در لندن بسر می برد نیز همواره با فروغ مكاتبه می كرد ، میان آنها حسن تفاهم كاملی بر خوردار بود.

بر سر عشق گلستان و ناراحتی های تلخی كه این مرد همواره برایش فراهم می آورد دست به خودكشی بزند. یك جعبه قرص گاردنال را یك جا بلعید،  حوالی غروب كلفتش متوجه این مسئله می شه و او را به بیمارستان البرز می برند . و قتی من خودم را به بیمارستان می رسانم فروغ بی هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنین كاری داشت ؟ هرگز یك كلمه در این رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با یكدیگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد...

 

احمد رضا احمدی : 


بهترین دوران شعری فروغ و قصه نویسی گلستان دورانی بود كه آنها با هم بودند.


                                                                                                                                                                                       : کاوه گلستان

 دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... برای من خیلی جالب بود. فروغ، خانم جوانی بود كه یك ماشین آلفارومئوی    ژیگولی آبی آسمانی داشت و سقفش را بر میداشت ... این برای من تصویر یك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت می‌كرد، من را سوار ماشین می‌كرد و می‌برد شمیران می‌گرداند ... آن لحظاتی كه در ماشین‌اش بودم برایم تا اندازه‌ای لحظات تعیین كننده‌ای بود. روی من خیلی اثر می‌گذاشت ... نمی‌دانم چرا ولی احساس آزادی می‌كردم ... امواجی كه از او می‌آمد، امواج یك آدم آزاده بود.                           

رابطة ‌پدرم با فروغ یك رابطة باز بود. چیزی نبود كه در خانواده ما به عنوان یك رابطه مجهول به آن نگاه شود.

 این دنیای بیرون بود كه رابطه را كثیف كرد. رابطه‌ای كه به هیچ كس نه صدمه‌ای می‌خورد و نه به كسی مربوط بود... 

...موقعی که فروغ مرد، همه چیز تغییر پیدا کرد

اگر عشق چیزیه كه با مرگ،‌روی آدم چنین اثری می‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد می‌خوره؟... اشكال طبیعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا این حد به او وابسته كرده بود ... جوری كه با قطع این وابستگی، پدرم هم زندگی‌اش قطع شد ... با این كه پدرم بعد از مرگ فروغ، تولیدات بسیار با ارزشی داشت، اما من دیگر به عنوان یك «انسان زنده» به او فکر نكردم.





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 12:24 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


شرح کوتاهی از یکی از فیلمهای شناخته شده ی ابراهیم گلستان: اسرار گنج دره ی جنی:





 كارگردان :
 ابراهیم گلستان 
 نویسنده :
 ابراهیم گلستان 
  نوع فیلم : اجتماعی / كمدی


بازیگران :


نام





 نقش
----
۱ - پرویز صیاد
------
  علی
۲ - مری آپیك
معصومه
۳ - شهناز تهرانی
زن شهری
۴ - صادق بهرامی
خریداران عتیقه
۵ - لرتا
۶ - یزدی
۷ - مانی حقیقی
۸ - رضا هوشمند
۹ - محسن تقوایی
۱۰ - باقر صحرارودی
۱۱ - محمود بهرامی
۱۲ - جهانگیر فروهر
خریداران عتیقه
۱۳ - مهدی فخیم زاده
۱۴ - محمد گودرزی
۱۵ - بهمن زرین پور       
          

مشخصات دیگر فیلم:
 
مدت فیلم ....137  دقیقه
كشور....ایران
زبان....فارسی
رنگ....?
صدا....Mono






 




طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 11:45 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


سید ابراهیم گلستان (تقوی شیرازی) (متولد ۲۶مهر ۱۳۰۱ در شیراز)، کارگردان، داستان نویس، مترجم، روزنامه نگار و عکاس ایرانی است. فارغ‌التحصیل دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران است. او اولین کارگردان ایرانی‌ست که برنده یک جایزه بین‌المللی (برای مستند یک آتش در جشنواره فیلم ونیز سال ۱۹۶۱) شده‌است. ابراهیم گلستان در سال ۱۳۴۰ برای فیلم یک آتش موفق به دریافت مدال برنز از جشنواره ونیز شد.

آثار مکتوب وی از سبکی خاص برخوردار است و بسیاری سبک نویسندگی وی را تأثیر پذیرفته از داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی می‌دانند. گرچه او تاثیرپذیری از هیچ نویسنده‌ای را نمی‌پذیرد. همچنین وی از زمرهٔ نخستین نویسندگان معاصر ایرانی معرفی می‌شود که برای زبان داستانی و استفاده از نثر آهنگین در قالب‌های داستانی نوین، اهمیت قائل شد و به آن پرداخت. از این جهت نقش او در سیر پیشرفت داستان معاصر فارسی قابل توجه‌است. از دیگر ویژگی‌های داستان نویسی ابراهیم گلستان، خلق مجموعه داستان‌های به هم مرتبط است که در ایران این نوع داستان نویسی با گلستان آغاز می‌شود، در حالی که در غرب سابقه طولانی تری دارد، اما نکته مهم در این نوع آثار گلستان، خلق نوعی جدید از داستان نویسی است که ریشه در ادبیات کلاسیک ایران، مانند منطق الطیر، دارد. این نوع داستان‌ها نه براساس درون مایه و یا شخصیت‌های داستانی، بلکه براساس ساختارهای مشابه به یکدیگر مرتبط می‌شوند.




دهه ۲۰ و ۳۰ خورشیدی

--------------------------------------------

او در سال ۱۳۲۰ برای تحصیل حقوق به تهران آمد. در آنجا در ۲۱ سالگی با دخترعمویش فخری گلستان ازدواج کرد. سپس به عضویت حزب توده در آمد و تحصیل را رها کرد. او در آن زمان به عنوان عکاس روزنامه‌های رهبر و مردم به کار مشغول بود. در سال ۱۳۲۶ کتاب اول خود را که مجموعه داستانی با نام «به دزدی رفته‌ها» بود، منتشر کرد.

ابراهیم گلستان در دهه ۱۳۳۰، هنوز نه به رمان دست برده بود و نه تصمیم داشت به زبان سینما سخن بگوید. او مقاله‌نویسی علمی، پژوهشگر ادبیات جهان و به‌ویژه امریکا بود. بعدها پروفسور هشترودی هم در بارهٔ مقولات فضائی و اتمی نوشت و در رادیو و به زبان مردم بسیار شیرین سخن گفت، اما ابتکار این شیرین‌نویسی و ساده‌نویسی با ابراهیم گلستان بود. او در آن زمان به عنوان عکاس روزنامه‌های رهبر و مردم به کار مشغول بود.

وی پس از سال ۱۳۳۶، استودیوی سینمایی خود با نام «استودیو گلستان» را تأسیس کرد و تعدادی فیلم مستند برای یکی از سازمانهای شرکت نفت ساخت که از آن میان می‌توان به «آتش» و «موج و مرجان و خارا» اشاره کرد. به دلیل این همکاری‌ها، عده‌ای از روشنفکران آن دوره به وی لقب «گلستان نفتی» داده بودند. فیلم‌های مستند او از لحاظ سینمایی جزو اولین و بهترین فیلم‌های ایرانی مستند به شمار می‌آیند.

گلستان کارگردان دو فیلم داستانی با نام‌های «خشت و آینه» (۱۳۴۴) و اسرار گنج دره جنی (۱۳۵۰) نیز هست. وی همچنین تهیه‌کنندهٔ فیلم «خانه سیاه‌است» به کارگردانی فروغ فرخ‌زاد بوده‌است. ابراهیم گلستان با فروغ فرخ زاد رابطه دوستانه داشته است.

وی تا سال ۱۳۴۶، مجموعه داستانی منتشر نکرد.


پس از انقلاب

-----------------------------------------

وی از سال ۱۳۵۷ در استان ساسکس در انگلستان زندگی می‌کند. وی دو فرزند با نام‌های کاوه و لیلی دارد: کاوه گلستان عکاس خبری ایرانی، در ماموریتی در سال ۲۰۰۳ به همراه گروه خبریبی‌بی‌سی در عراق بر اثر انفجار مین کشته شد؛ لیلی گلستان نیز به‌عنوان مترجم و نویسنده و مسئول گالری گلستان در ایران فعالیت می‌کند. مانی حقیقی، کارگردان و مهرک گلستان رپر، نوه او هستند.

روزنامه کیهان در خبری در انتقاد از ستایش خبرگزاری سازمان ملی جوانان از مسعود کیمیایی و «سینمای موج نوی شاه»، گلستان را «جاسوس» خوانده‌است. و اسناد جاسوسی او از دیدگاه کیهان را افشاکرد.


آثار

---------------------------------------------------

داستان

                                                                                                                                                                                                                                                                    

                                                                                                                                                                                                                                                                

ترجمه



فیلم‌های داستانی




[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 11:44 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



From the letter to Ebrahim Golesta                                                  










در پست بعد،اطلاعات جزئی از ابراهیم گلستان را به جهت آشنایی دوستان، با وی، ارائه خواهم کرد.






طبقه بندی: نامه های فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 10:53 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


درود.
------------
این اطلاعیه، مربوط به ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ است.

من هیچی نمیگم. خودتون بخونید  :-)
---------------------------------------------------------

در حالی که آیت اله دستغیب اخیرا در درس های قرآن خودگفته است که رفتار ساواک با ما محترمانه بوده است، اما بررسی اسناد ساواک نشان می دهد که به خاطر چاپ یک مقاله در روزنامه اطلاعات آن هم بدون اطلاع آقای دستغیب  و بعد از 5 سال از انتشار اولیه آن، ساواک اقدامات گسترده ای برای محدود کردن ایشان انجام داده است. 

به گزارش بولتن نیوز، برای این که بخشی از رفتار ساواک با ایشان بازخوانی شود، به یکی از مقالات ایشان و رفتار ساواک در برخورد با ایشان، می پردازیم تا مشخص شود که آیا رفتار ساواک محترمانه بوده یا خیر و این که آیا می توان این همه اقدامات مختلف را به معنای رفتار مناسب تلقی کرد؟!







آیت الله دستغیب در ادامه درسهای قرآن به اختناق زمان پهلوی و رفتار ساواکی ها در آن زمان پرداخت و گفت: رفتار ساواکى‌ها، چه در وقت بازداشت و چه بعد از آن با ما محترمانه بود؛ نه در خانه‌مان ریختند، نه اسباب و اثاثیه بنده را بردند، نه ناسزا گفتند و نه کتک کارى کردند. وقتى مى‌خواستند تبعیدمان کنند، شخصى به نام «ذوالقدر» مأمور بود ما را پیش شخصى به نام سرهنگ «سلطانى» برد، براى صدور حکم تبعید. در راه به من گفت: به این سرهنگ سلطانى چیزى بگو تا خوشحال شود و تبعیدت نکند. گفتم: نه. اصلا چنین چیزى نمى‌گویم. گفت: یعنى مى‌گویى سگش بعض خودش است؟ گفتم: آرى.
پیش از این نیز تعدادی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب از جمله آیت الله خزعلی به رفتار محترمانه ماموران ساواک اشاره کرده بودند.
آیت الله دستغیب در ادامه گفت: وقتى به تبعید مى‌بردنمان، در راه احترام زیادى مى‌گذاشتند. هر جا خسته مى‌شدیم، توقف مى‌کردند. براى نماز مى‌ایستادند. حدود سه ماه در اهر بودیم و در آنجا منبر مى‌رفتیم و علیه شاه صحبت مى‌کردیم و کسى کارمان نداشت. از آنجابه سقز فرستادنمان. وقتى با جوان‌هاى آنجا صحبت مى‌کردیم، نهایت کارى که مى‌کردند این بود که یک مأمور ساواکى مى‌آمد و مى‌گفت: با این شخص حرف نزنید، او خطرناک است. ولى در کل آزاد بودیم. یعنى با آن که خیلى مردم را مى‌ترساندند، امّا این گونه هم نبود که با شدت با مخالفین برخورد کنند. البتّه بعضى افراد را هم شکنجه‌هاى سخت مى‌دادند؛ مثلا آن طور که نقل شده پاى آقاى غفارى را با اره بریدند. بعضى را هم شُک الکتریکى مى‌دادند.
وی ادامه داد: از نظر اجتماعى تاریکى و گناه خیلى فراوان بود. شاه رسمآ مى‌گفت: خدا، شاه، میهن. دیگر نامى از دین نبود و مردم مسلمان و شیعه نمى‌توانستند این وضع را تحمل کنند.


نگاهی به اسناد ساواک در مورد آقای دستغیب


 اسناد ذیل که از کتب منتشره مربوط به اسناد ساواک استخراج شده است، به خوبی میزان آزادی بیان در سال های دهه 50 رژیم مورد حمایت غرب را شرح می دهد!
به گزارش بولتن نیوز، براساس این اسناد، عبدالعلی دستغیب مقاله ای در روزنامه اطلاعات مورخه ( 14 بهمن 2535 ) معادل 14 بهمن 1355 تحت عنوان یادنامه فروغ فرخزاد منتشر می کند که در آن جمله ای بکار برده شده که به زعم ساواک طعنه به وضع مردم احساس شده بود (احساس هولناک زمان ها) 
به دنبال انتشار این مقاله، دستور برخورد با روزنامه اطلاعات و احضار نویسنده، صادر می شود و همچنین موجب رد صلاحیت  وی برای استخدام در موسسه عالی علوم ارتباطات اجتماعی و جلوگیری از تدریس وی در دانشگاه می شود!!
این در حالی است که در مقاله مذکور صرفا به موضوع فروغ فرخزاد و تشریح وضعیت شعر او پرداخته شده بود! و هیچ تعرضی به رژیم پهلوی نشد لیکن برخورد رژیم مورد حمایت غرب را ببینید که چگونه بود!




سند ساواک در تاریخ 9 اسفند 2535 در باره عبدلعلی دستغیب فرزند جواد شیراز 1109 -1310 


در شماره مورخ 14 / 11 / 35 روزنامه اطلاعات مقاله ای بقلم نامبرده (دارای سابقه ضد امنیتی) تحت عنوان یادنامه فروغ درج گردیده است. این مقاله حاوی مطالب نامناسبی می باشد و از جمله احساس سرخوردگی فروغ فرخزاد "احساس هولناک زمان ما" توصیف شده است.
طبق تحقیقات معموله مشارالیه در حال حاضر دبیر دبیرستان های شیراز بوده و این مقاله را در سال 2530 نوشته و روزنامه اطلاعات آن را از آرشیو خود استخراج و درج کرده است. خواهشمند است دستور فرمائید اعمال و رفتار او تحت مراقبت قرار گیرد.

با امضای ثابتی مدیرکل اداره سوم ساواک-  زرگران : مراقبت شود – به استحضار ریاست بخش 324 برسد. – بایگانی شود









دستورمدیر در تاریخ 17 بهمن 35



1- از طریق وزارت اطلاعات ( ارشاد فعلی) و مستقیما به روزنامه اطلاعات تذکر داده شود که کنترل لازم را روی مطالب روزنامه نمی نمایند و مطالب عبدالعلی دستغیب تحریک آمیز و... است
2- مراتب در پرونده این شخص منعکس و دستور مراقبت داده شود.
3- احضار و از وی در مورد این مطالب تحقیق شود.
4- روزنامه ها مطالب او را اگر نخوانده و نسنجیده چاپ کنند سردبیر مسئول خواهد بود. 



توضیحات زرگران در مورد دستور 347 


1- در مورد بند 1 و 2 و 4 اقدام گردید.
2- جواد محابی مسئول صفحات ادبی روزنامه اطلاعات در مورد این سئوال عبدالعلی دستغیب در حال حاضر کجا کار می کند و نشانی او چیست اظهار نمود که وی در شیراز دبیر بوده و چند سال  است از او اطلاعی ندارد و مقاله ای نیز که از وی درباره فروغ درج گردیده مربوط به پنج سال قبل می باشد که در آرشیو روزنامه موجود بوده و مورد استفاده قرار گرفته است و خود دستغیب هیچ اطلاعی درباره اینکه این مقاله درج خواهد شد نداشته است.

زرگران 2 اسفند 35 








نامه اداره کل سوم به مدیریت کل اداره چهارم ساواک 
در باره عبدلعلی دستغیب فرزند جواد 


با ایفاد یک نسخه فرم مربوطه اشعار می گردد استخدام نامبرده در موسسه عالی علوم ارتباطات اجتماعی به سمت استاد از لحاظ سیاسی از نظر این اداره کل به مصلحت نمی باشد. علیهذا خواهشمند است دستور فرمائید نتیجه اقدامات معموله در مورد وی را به این اداره کل اعلام دارند.

مدیرکل اداره سوم –از طرف مقدم 






نامه رئیس موسسه عالی علوم و ارتباطات اجتماعی دکتر علیقلی اردلان به مدیر کل دفتر حفاظت وزارت علوم و آموزش عالی

   
عطف به مرقومه شماره 23 فروردین 50 باستحضار می رساند
آقای عبدالعلی دستغیب در سال تحصیلی جاری عهده دار تدریس ادبیات معاصر در سه کلاس متجاوز از دویست نفر دانشجو می باشد. با توجه به اینکه یک ماه به پایان سال تحصیلی باقی مانده و بقول ایشان باعث ایجاد وقفه در کلاس ها و همچنین موجب ناراحتی و شکایت دانشجویان را فراهم خواهد ساخت علیهذا خواهشمند است نسبت به مفاد نامه شماره بالا تجدید نظر فرمائید.
با ایفاد یک نسخه فرم مربوطه اشعار می گردد استخدام نامبرده در موسسه عالی علوم ارتباطات اجتماعی بسمت استاد از لحاظ سیاسی از نظر این اداره کل به مصلحت نمی باشد. علیهذا خواهشمند است دستور فرمائید نتیجه اقدامات در مورد وی را به این اداره کل اعلام دارند.

رئیس موسسه عالی علوم وارتباطات اجتماعی به تاریخ 28 فروردین 50





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 19:42 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


نادر نادرپور شاعری است که از جانب فروغ فرخزاد به شدت مورد نقد قرار گرفت، هرچند شعرش توجه شاعری چون مهدی اخوان ثالث را جلب کرده بود.

99-139.jpg

به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نادر نادرپور شانزدهم خردادماه 1308 در تهران به دنیا آمد. اجداد او از نوادگان نادرشاه افشار بودند. نادرپور پس از به پایان رساندن دوره‌ی متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته‌ی زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت و در مسؤولیت‌های مختلف به کار مشغول شد.

نادرپور به زودی به یکی از مطرح‌ترین شاعران نوقدمایی دهه‌ی 30 تبدیل شد و مهدی اخوان ثالث درباره‌ی او گفت: «نادرپور در این ایام، بحق در طراز اول از شاعران متجدد و نوپرداز قرار گرفته و پختگی آثارش می‌رساند که به گنجینه‌ی غنی و پرارزش شعر گذشته‌ی پارسی دست دارد، ولی برخلاف بعضی از نوپردازان، شعر گذشته‌ی پارسی بر آثار او سایه نینداخته که رنگ هنرش را دیگر کند و تحت تأثیر بگیرد. بدین معنی که هم احساس از خودش است و هم بیان و تعبیرات.

این شاعر به خوبی توانسته است خود را از تکرار و ابتذال که دشمن‌ترین دشمنان هنر است، دور نگه دارد و همیشه از سرزمینی که خود به‌دانجا رفته است، برای ما خبر بیاورد.» («تاریخ تحلیلی شعر نو» - شمس لنگرودی)

اما فروغ فرخزاد چندان با اخوان ثالث هم‌عقیده نبود‌: «عیب کار نادرپور را باید در روحیه‌ی نادرپور جست‌وجو کرد. به نظر من نادرپور آدم این دوره نیست، حتا اگر بگوید هستم و باز از من برنجد و با من قهر کند. حالت محافظه‌کاری نادرپور و حساسیتی که نسبت به عقاید مختلف درباره‌ی شعرش از خودش نشان می‌دهد، بزرگ‌ترین دشمن اوست. به نظر من او باید تکلیف خودش را با خوانندگان شعرش روشن کند. اگر شعر نادرپور در یک حالت رکود باقی مانده - چه از نظر فرم و چه از نظر محتوا - علتش این است که او می‌ترسد عده‌ی زیادی از طرفدارانش را از دست بدهد. خب بدهد. مهم نیست که ابراهیم صهبا از شعر من خوشش بیاید. اصلا اگر بیاید، توهین است و دلیل بدی شعر. او شعر می‌گوید تا دیگران تعریفش را بکنند، حالا فرق نمی‌کند این دیگران چه کسانی باشند.

شعر نادرپور از نظر محتوا به کلی خالی است. او تصویرساز ماهری است، اما تصویر به چه درد من می‌خورد؟ او با این تصویرها می‌خواهد چه چیزی را بیان کند؟ چیزی بیان نمی‌کند، حرفی ندارد. از نظر فرم هم که حساب خط‌کش است و سانتی‌متر. انگار تا یک سیلاب اضافه می‌شود، سعی می‌کند در مصرع بعدی از این گناه و تخطی عذر بخواهد. عیب نادرپور این است که شازده است و جرأت ندارد. نادرپور روحیه‌ی کهنه و پیری دارد. از هیچ چیز جز از دردهای خودش متأثر نمی‌شود، که آن‌ها هم دردهای غیرلازمی هستند. نادرپور اگر تکلیف خودش را روشن نکند، رفته است. او شاعر است، اما حیف که خودش را به نفهمی می‌زند. همان‌قدر در مورد خوانندگان شعرش و عقاید آن‌ها وسواس دارد که در مورد شستن دست‌هایش، ای بابا، یک روز هم دست نشسته غذا بخور، شاید چیزی کشف کنی!» (مقدمه‌ی دیوان اشعار فروغ فرخزاد، انتشارات طلایه)

مجموعه‌های شعر «چشم‌ها و دست‌ها»، «دختر جام»، «شعر انگور»، «سرمه‌ی خورشید»، «گیاه و سنگ نه، آتش»، «از آسمان تا ریسمان»، «شام بازپسین»، «صبح دروغین» و «خون و خاکستر» از آثار به‌جامانده از این شاعرند. نادرپور با زبان فرانسه نیز آشنایی کامل داشت و شعرهای تعدادی از شاعران بزرگ فرانسوی و ایتالیایی را به فارسی ترجمه کرد و مجموعه‌ای از آثار آن‌ها را با عنوان «هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیایی» به همراهی بیژن اوشیدری به چاپ رساند.

این شاعر پس از انقلاب به پاریس و سپس آمریکا رفت و در روز ۲۹ بهمن‌ماه ۱۳۷۸ در لس‌آنجلس درگذشت.





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 17:46 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



پوران فرخزاد از نگارش “سفری در خط زمان“ كه شامل خاطرات او با خواهرش، «فروغ فرخزاد» و سوگ‌سروده‌هایی درباره‌ی اوست خبر داد: 
به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران، سفری در خط زمان، حدود یكصد صفحه خاطره، دویست و چندین صفحه سوگ‌سروده از كسانی چون «احمد شاملو» ، «سهراب سپهری» ، «سیاوش كسرایی» و دیگران و همچنین تعدادی از شعرهای «فروغ فرخزاد» است كه بنا به گفته‌ی پوران فرخزاد، نگارش آن مدتی است به پایان رسیده؛ اما ناشر طرف قرارداد توانایی چاپ كتاب را ندارد
وی همچنین به خبرنگار ایسنا گفت: با این همه برنامه‌های عریض و طویل وزارت ارشاد و نشریات گوناگون، ناشران در حال ورشكست ‌شدن هستند و وضعیت بازار كتاب وحشتناك است
او با بیان اینكه دنیای بی‌كتاب، بی‌مفهوم است، یادآور شد: وزارت ارشاد خیلی كارها می‌تواند انجام دهد، اما متاسفانه فقط حرف است و از عمل خبری نیست. كتاب چند ماه در این وزارتخانه می‌ماند و این امر، ركود نشر را به وجود می‌آورد
فرخزاد تاكید كرد: جواب كتابها را نمی‌دهند و آنقدر واژه‌ها را عوض می‌كنند تا كتاب مسخ می‌شود
وی همچنین از نوشتن خاطرات خانوادگی‌اش با عنوان بچه‌های كوچه‌ی خادم آزاد خبر داد كه نشر قطره آن را منتشر خواهد كرد
خواهر فروغ فرخزاد در پایان به این مطلب اشاره‌ای داشت كه بیشتر كتابها و منابع، به‌اشتباه، سالروز تولد فروغ فرخزاد را پانزدهم دی‌ماه نوشته‌اند، در صورتی كه او متولد هشتم دی‌ماه است

 

قابل توجه دوستان: در توضیح تصاویر زیر هم تاریخ تولد فروغ رو پانزده دی نوشته اند که... اشتباه نوشته اند. تاریخ تولد فروغ، هشتم دی ماه است





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 17:29 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


«کوچه‌ای هست که قلب من آن را از محله‌های کودکی‌ام دزدیده‌ست» (فروغ/ تولدی دیگر)

فروغ فرخزاد پانزدهم دی‌ماه ۱۳۱۳ در محله‌ی امیریه‌ی تهران، کوی خادم آزاد به دنیا آمد. نام «خادم آزاد» تا به حال که ۴۶ سال از مرگ فرخزاد در ۲۴ بهمن‌ماه سال ۱۳۴۵ می‌گذرد، همچنان بر سر این کوی باقی مانده است. امروز اگر وارد این کوچه شوی، هیچ نشانی از قدمت خانه‌ی خانواده‌ی فرخزاد دیده نمی‌شود؛ خانه‌ای که به گفته‌ی پوران فرخزاد، سروان محمد فرخزاد، پدرشان، سال‌ها پیش در میان باغی در این کوچه، بنا کرده بود. حالا همان خانه، ساختمان سه‌طبقه‌ای است که در یک حیاط کوچک قرار گرفته و با آجرهای زرد سه‌سانتی تزیین شده است؛ تا کم‌تر گواهی از گذر دوران داشته باشد. با این همه، درِ ورودی همین ساختمان را که باز کنی، وارد شوی و پله‌ها را به سمت زیرزمین پایین بروی، انگار کن که زمان را در این خانه نیم قرن به عقب رانده‌ای. وارد خانه که می‌شوی، اگر سراغ اتاق شاعر را بگیری، بانوی خانه آشپزخانه‌اش را نشانت می‌دهد: «من اتاق فروغ را آشپزخانه کرده‌ام.» 

عکس: برنا قاسمی - ایسنا

سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۳:۱۵


































روحش شاد.....






طبقه بندی: تصاویر فروغ،

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 16:46 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


[http://www.aparat.com/v/ptKs2]




طبقه بندی: فیلمهای فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:22 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


از پیش من برو كه دل آزارم

ناپایدار و سست و گنه كارم

در كنج سینه یك دل دیوانه

در كنج دل هزار هوس دارم

 

قلب تو پاك و دامن من ناپاك

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سر خوش از شرابم و پیمانه

 

چشمان من هزار زبان دارد

من ساقیم به محفل سرمستان

تا كی ز درد عشق سخن گوئی

گر بوسه خواهی از لب من، بستان

 

عشق تو همچو پرتو مهتابست

تابیده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی است كه می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه كاری

 

من ظلمت و تباهی جاویدم

تو آفتاب روشن امیدی

برجانم، ای فروغ سعادتبخش

دیر است این زمان، كه تو تابیدی

 

 دیر آمدی و دامنم از كف رفت

دیر آمدی و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:17 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



 آرزوئی است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و كی باشد

غم من مایه آزارش

 

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زینهمه كوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود كه ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن كسی را كه تو می جوئی

كی خیال تو بسر دارد

بس كن این ناله و زاری را

بس كن او یار دگر دارد

 

 لیكن این قصه كه می گوید

كی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

 می روم تا كه عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

 

 شمع ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

كه چرا نیست در آغوشم

 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:16 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]





=== آثار فروغ ===


مجموعه های شعر فروغ عبارتند از : «اسیر» ، «دیوار»،‌ «عصیان»، كه به فراز نخست زندگی او ارتباط دارد.

همچنین «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» كه متعلق به دوران رهایی و خود آگاهی اوست.


 اسیر: ( 1331) 

در این مجموعه فروغ، مسئله خصوصی، معمولی و احساسی خود را به تجربه ای عمومی مبدل ساخته است. مجموعة «اسیر» كه در بحبوحه نهضت ملی شدن صنعت نفت و به رهبری دكتر مصدق انتشار یافته است هیچ نشانی از جنبش را با خود به همراه ندارد. اما فضای كلی و عمومی و حال وهوای شعر آن دهه و شاعران آن را با خویش همراه دارد فروغ در آن سال ها با عشق غریزی دست و پنجه نرم كرده و گرفتار آن بوده است. آدم ها و شاعران آن دوره چنین عاشق می شدند. او اغلب میان رویا و واقعیت در نوسان است و بالاخره نمی داند كه :

«راز این حلقه كه در چهره او.. این همه تابش و درخشندگی است… حلقه بردگی و بندگی است»  {یا نشانه همسری است}    حلقه / اسیر

فروغ در «اسیر» احساسات جوانی و اوهام ذهنی عشق در آن دوران و مشتقات آن نظیر عشق زمینی و تضاد آن با اخلاق رایج و… را به شكلی جذاب و روان سرائیده است.

«من از چشم روشن وگریان گریختم... از خنده های وحشی طوفان گریختم ...

از بستر وصال به آغوش سرد هجر... آزرده از ملامت وجدان گریختم»

        گریز و درد / اسیر


 دیوار : (1336) 

هم زمان با سرودن این مجموعه، فروغ اشعار« حافظ»، «عمر خیام»، «گوته» و «میلتون» را مطالعه می كرد. به نظر او «در اوج عشق و در نهایت آمیختگی عشاق است كه انسان به خدا می رسد».  

آما آیا او می توانست از این دهلیز تاریك یا بن بست یخ زده به خدا برسد؟ و در ضمن آن عصمت عشق هم نگه دار نشود؟

« می روم …. اما نمی پرسم زخویش ره كجا…. ؟ منزل كجا……مقصود چیست؟»

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

شوق / دیوار

البته او كار لیلی را نیمه تمام میداند و درصدد است عشق را به تمام و كمال رساند:

«در چشمهای لیلی اگر شب شكفته بود

در چشم من گل آتشین عشق

لغزیده بر شكوفه لبهای خاشم

بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق

………………..

من هستم آن زنی كه سبك پا نهاده است

برگور سرد و خامش لیلی بی وفا»

برگور لیلی /دیوار

در آخرین سروده های دیوار، دیگر از آن التهاب های جسمی و توهم های ذهنی عشق جوانی اثری وجود ندارد. نشانه هایی از آگاهی شاعر به چشم می خورد كه از پیوند با طبیعت بیشتر خود را جلوه می دهد.


 عصیان : (1337)

در زمانی كه این مجموعه منتشر شد، مطالعات فروغ را تورات عهد عتیق و قرآن تشكیل می داد. او در عصیان،‌سال ها ساكت از یك بحران روحی و عقلانی گذشته وبه یك سكوت و نوعی ایمان عمیق دست یافته بود. در عصیان، شعر و فكر فروغ آرام است هر چند عصیان را باید هنوز ادامه «دیوار» به شمار آورد. اما گویا شاعر به گشایش های بیشتری در بیان دست یافته است او در عصیان جایگاه زبان شعری خویش را در جهان پیرامونش شناخته و فهمیده است هر چند در طغیان های انسانی خود چندان پیروز نبوده است.

فروغ در «عصیان » بیش از دو مجموعه پیشین با طبیعت انس و مغازله دارد و مفهوم عشق را با طبیعت در می آمیزد:

«سر بسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش دادم

خش خش برگهای خزان را »

پوچ / عصیان

 

تولدی دیگر : (1343) 

بدون اغراق باید گفت كه بیشتر شعرهای این گنجینه از بیانی قوی برخوردارند و در همه آن ها یك نوع هویت انسانی و اجتماعی را می توان مشاهده كرد. هر چند شاعر مأیوس و تنها است اما عاشق و عمیق هم هست. در «آن روزها» با بیانی زیبا و پر از گیرایی شرح حال زندگی اش را مرورمی كند و اعلام میدارد امروز «زنی تنهاست». «آن روزها» یاد آور ماه اسفند است كه خانواده اش برای آمدن عید آماده می شدند و او از پولك و اقاقی های كوچه شان می گوید،‌ از رشته سست طناب رخت وگرمای كرسی و مادربزرگ………………

«بازار مادر بود كه می رفت با سرعت به سوی حجم رنگی سیال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

آن روز، عشق هم بود اما حسی مغشوش بود»

او با حسرت رفتن «آن روزها »را اعلام می كند و نتیجه می گیرد

«اكنون زنی تنهاست

اكنون زنی تنها ست»

در شعر «آن روزها» وسایر اشعار این مجموعه فروغ سعی می كند كلمات تازه ای از زبان را وارد شعر كند تا شعر جاندار و زنده شود.

طناب رخت ، پولك ، بادبادك ، گلدان ، زنبیل ، دریچه ، حجم ،چرخ زنان ، انبساط عشق ، جمعه ها ،میدان ، حل جدول ، دود سیگار ، یك فنجان ، گنجه ، فواره های آب، جیغ ، ترنم دلگیر چرخ خیاطی، اجاق های پرآتش، منجوق، پاشوره، قولنج،.............. از جمله كلمات تازه است كه به نظر فروغ باید در شعر به كار گرفته شوند و او چنین كرده است.

فروغ در شعر «آفتاب می شود» از پایان غمش كه قطره قطره آب می شود خبر می دهد و از همراهش می خواهد او را به اوج ببرد تا به جاهای بلند برسد؛

اما در «روی خاك » ش یاد آور می شود كه زمینی است و درعین حال ناامید، و نگران از آلوده شدن انسان توسط انسان.

«ما یكدیگر را با نفسهامان... آلوده می سازیم... آلوده تقوای خوشبختی »        آبهای سبز / تولدی دیگر

او در میان حیرت ها و بازگشت به حال و گذشته در نوسان است اما زندگی اش آرام و پر غرور می گذرد.

فروغ در «عروسك كوكی »مفهوم زندگی مورد اقبال و توجه هم عصرانش را به نقد می كشد و آن را ملال آور و كاذب می داند.
او در« آیه های زمینی» وضعیت عمومی جامعه را به چالش می كشد و با آن كه خود با سیاهی و تیرگی و فریب دست به گریبان است جامعه ای در حال گذار را به خوبی توصیف می كند :

«خورشید سرد شد... و بركت از زمین رفت»

در این وضعیت دیگر كسی به عشق و پیروزی و هیچ چیز نمی اندیشد، زن ها نوزادان بی سرمی زایند و پیامبران از وعده گاههای الهی می گریزند. در این شرایط به شكلی مضحك، فحشا و قداست با هم در می آمیزد و روشنفكران در مرداب های الكل گمند و مردم گروهی ساقط و غریب اند كه میل به جنایت در دست هایشان فوران می كند و گلوی یكدیگر را با كارد می برند و در میدان های مراسم اعدام شان جانیان كوچك، دوباره متولد می شوند. ایمان از قلب ها گریخته است اما فروغ منتظر است.
او در تلاش است «بی هویتی »های انسانی و اجتماعی را به سوال بكشد و پاسخ می طلبد. آیا كسی هست كه حاضر باشد بدون آن كه دستخوش وحشت شود با چنین بی هویتی آشنا شود. همانطور كه در «عروسك كوكی» ، «آیه های زمینی » و نیز «مرز پر گهر» بی هویتی های موجود را بارها و بارها برملا می كند!

در مجموعه ی «تولدی دیگر» شاعر به كنه زندگی پی برده است و زندگی های موجود را زنده های تفاله می داند:

«آیا شما كه صورتتان را... در سایه نقاب غم انگیز زندگی... مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور... اندیشه می كنید...

كه زنده های امروزی... چیزی به جز تفاله یك زنده نیستند؟»

دیدار درشب / تولدی دیگر

در این مجموعه احساسات و خواسته های فروغ، بیانی نو و شاعرانه و آگاهانه یافته است و سه عنصر «عشق»، «زوال و مرگ» و «زیبایی» این مجموعه را جذاب تر و خواندنی تر از آنچه هست می كند.

شاعر دلتنگ است زیرا عشق نفرینی است (در آبهای سبز تابستان / تولدی دیگر)او متلاشی اما عاشق است و « عشق در او به ایثار مبدل شده است:

عشق چون در سینه ام بیدار شد... از طلب پا تا سرم ایثار شد.... ... آه می خواهم كه بشكافم زهم…..»    عاشقانه / تولدی دیگر

و همین بیان است كه به عرفان شرقی و نیز مولانا شباهت بسیاری می یابد عشق به ایثار واز خود گذشتگی منتهی می شود و عاشق از هم شكافته می شود...

فروغ، سنت دیگری را هم شكسته است زنان معمولاً معشوق اند یعنی دوست داشته می شوند اما فروغ خود عاشق است و معشوق دارد او معشوق دیگران نیست:

«معشوق من... همچون طبیعت... مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شكست من... قانون صادقانه قدرت را... تایید می كند »

معشوق من / تولدی دیگر

«زوال» عنصر مهم شعر فروغ در تضاد با عشق است اما بر زیبایی های مجموعه می افزاید. زیرا به نظر فروغ : «پوسیدگی و غربت ــ برای من مرگ نیست ،‌یك مرحله ای است كه از آنجا می شود با نگاهی دیگر و دیدی دیگر زندگی را شروع كرد» 


 -ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد-

این مجموعه در 7 قطعه و پس از مرگ شاعر انتشار یافت. فروغ همچنان در این جهان تنها و غریب است. آینده برایش تاریك و در ابهام است اما یك دید و نگاه خاص را دنبال می كند. فلسفه ای كه مخصوص اوست.

در این 7 قطعه فروغ در تكاپوی جایگاه روشنگرانه خویش و عشق همگانی اش در دنیای تازه ای از یأس و سرما فرو رفته است او دیگر روشنگری است كه به اجتماع، زندگی و هستی می اندیشد، شعرش وسیع تر شده است. به اجتماع نیز جدی تر نگاه می كند:

«وقتی كه اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند

وقتی كه چشم های كودكانة عشق مرا

با دستمال تیرة قانون می بستند »

پنجره / ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

او دلش برای باغچه (جامعه) می سوزد و به جراحی جامعه امیدوار است. و در كسی كه مثل هیچكس نیست پیش گویی می كند و امید موفقیتی جدید را می دهد:

« كسی می آید... كسی می آید

كسی كه در دلش باماست، در نفسش با ماست ،‌در صدایش با ماست

كسی كه مثل هیچ كس نیست»

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

هر چند چراغ های رابطه خاموش اند و پرنده هم مردنی اما می توان پرواز را به خاطر سپرد!



33-24.jpg    





طبقه بندی: بیوگرافی فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 12:01 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 

 

=== فرازهای زندگی فروغ ===


زندگی فروغ دارای دو فراز اصلی است كه هریك از ویژگی های خاصی برخوردار بود.

در فراز اول و در نوجوانی خانه پدری را ترك و به عنوان دختری مستقل زندگی را آغاز می كند. البته او اتكا به نفس و سرسختی اش را مدیون نوع تربیت پدرش می داند 1عاشق می شود و ازدواج می كند فرزند به دنیا می آورد اما به سرعت دوران عاشقی، ازدواج و مادری وی با طلاق از همسرش «پرویز شاپور» پایان می یابد !

 

مجموعه های « اسیر» (1331) ، «دیوار» (1336) و «عصیان» (1337) به این فراز از زندگی فروغ تعلق دارد.


در «اسیر» او مقهور احساسات جوانی و اوهام ذهنی است.

در «دیوار» كشمكش هایی در وی وجود دارد و با همین ویژگی های جوانی ادامه می یابد و مرز میان عشق و گناه و شك او را یك دم رها نمی كند...

و در «عصیان » پرسش هایش همچنان پابرجا است.

 

فروغ فرخزاد در قامت یك زن در راه شعرش ناچار می شود از همسر و فرزندش جدا بماند و این رنجی كه هر دو برده اند در سنگینی، ویرانگری و تنهایی مطلق بوده است.

 

شعر فروغ در این فراز زندگی حسی و غریزی است و پیوند چندانی با آگاهی های فكری و ادبی وی ندارد. تجربه های تلخ جدایی از «پرویز شاپور» و پسرش «كامیار» برای فروغ بسیار تلخ، گزنده و سخت بوده است و او برای كنار آمدن با چنین ضربه و صدمه ای به فرصت نیازمند بوده هر چند فروغ با انتخاب شعرش به زندگی ادامه داد اما واكنش ها و اشعار فروغ نشان می دهد كه عبور از چنین مرحله ای وضعیتی دشوار و سخت را برایش فراهم آورده و رنج ها و تنهایی هایش را تنها توانسته است با تسلیم شدن و رضا دادن به چنین وضعی حمل كند.

اما جدایی از «كامیار» كه نمی گذاشتند او را ببینند بسیار برایش دشوار بود:

 

دانم اكنون از آن خانه دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اكنون كه طفلی به زاری

ماتم هجر مادر گرفته

………

لیك من خسته جان و پریشان

می سپارم ره آرزو را

یار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا به دست آرم او را   

 

« فكر می كردم كه اگر من بروم چه كسی موهای او را شانه خواهد زد؟ چه كسی برای او لباسهای قشنگ خواهد دوخت؟ چه كسی برای او روی كاغذ عكس فیل و ماشین دودی و سه چرخه خواهد كشید؟ چه كسی او را به قدر من دوست خواهد داشت !


قضاوت در باره این بخش از زندگی خصوصی او برعهده هیچ كس به جز خود وی، همسر و پسرش نیست. البته او در «شعری برای تو» به پسرش گفته امیدوار است كامیار روزی وی را بشناسد:

 

روزی می رسد كه چشم تو به حسرت

لغزد بر این ترانة درد آلود

جویی مرا درون سخنهایم

گویی به خود كه مادر من او بود

«شعری برای تو»/ عصیان

 

اما بار و فشاری كه به لحاظ قوانین اجتماعی بر دوش زنی چون فروغ قرار گرفته موضوعی است كه جامعه ادبی، اجتماعی و سیاسی ایران نمی تواند در مقابل آن خاموش بماند. اثر سیاهی كه جدایی و دوری بر فروغ اعمال كرد تا پایان حیات تمامی شعر و كار وی را تحت تاثیر قرار داد تا آن كه فروغ حسین پسر دو جذامی در تبریز را با خود به تهران آورد و وی را به جای فرزندش قرار داد و اندكی آرام گرفت. در واقع این تنهایی با «حسین » پسر «نور محمد» تعریف و بازسازی شد.


در فراز دوم زندگی فروغ كه به تولد دوم وی منتهی می شود، وی با هوشمندی و هوشیاری به همراه كوشش و تلاش بسیار علاوه بر شعر به كارهای سینمایی نیز می پردازد.


«ابراهیم گلستان» مشوق و دوست نزدیك وی در این مرحله به شمار می آید. فروغ در سال 1338 به انگلستان سفر كرد. تا در امور تشكیلاتی تهیه فیلم بررسی و مطالعه كند در سال 1339 در فیلم مراسم خواستگاری از «گلستان فیلم» بازی كرد و در تهیه آن هم نقش به عهده گرفت.

در سال 1340 قسمت سوم فیلم زیبای «آب و گرما » را در «گلستان فیلم» تهیه كرد و نیز در تهیه صدای فیلم«موج و مرجان و خارا» ابراهیم گلستان را یاری كرد.

در بهار 1341 به تبریز مسافرت كرد تا هم در مورد تهیه فیلم در باره جذامی ها مطالعه كند و هم در فیلم«دریا» گلستان را یاری كند. این فیلم ناتمام ماند. در پاییز 1341 فروغ همراه سه تن دیگر به تبریز رفت و دوازده روز در آنجا ماند و فیلم «خانه سیاه است» را از زندگی جذامی ها ساخت، فروغ توانسته بود اعتماد جذامی ها را جلب كند.

فروغ می گفت: « با آنها خوب رفتار نكرده بودند هر كس به دیدارشان رفته فقط عیبشان را نگاه كرده بود. اما من به خدا نشستم سر سفره شان دست به زخمهایشان می زدم، دست به پاهایشان می زدم كه جذام انگشتان آن را خورده بود » 


فیلم «خانه سیاه است» جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال «اوبرها وزن» را به دست آورد و این برای یك زن ایرانی افتخار بزرگی بود.

اما وی در مصاحبه ای گفت: «این جایزه برایم بی تفاوت بود من لذتی را كه باید می بردم از كارم برده بودم.»

 

و بالاخره در زمستان 1343 با انتشار چهارمین مجموعه شعرش«تولدی دیگر» تولد دوم خویش را رسماً اعلام كرد، اثری فراموش نشدنی در تاریخ شعر و ادبیات این سرزمین.





طبقه بندی: بیوگرافی فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 11:59 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


[http://www.aparat.com/v/5Wc3u]



نام و یادش جاوید ؛ روحش، شاد....




طبقه بندی: فیلمهای فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 11:14 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


آسوده در عمق باغ‌چه‌ای سبز، همیشه سبز، آری، فروغ همیشه‌گی شعر نوی زبان فارسی...

كنار گور فروغ تنها جایی از گورستانه كه همیشه و هر وقت كه میای عده زیادی از جوونای عاشق فروغ اطرافش نشستن و معمولا یه كتاب از فروغ دستشونه و شعرای فروغ رو زمزمه میكنن. چراغ گور فروغ شمع‌های سیاهی هستن كه دور و ور سنگ قبرش در حال سوختن و تمام شدنن.

ولی " هیچ كس دریچه‌ای با خود نیاورده است تا فروغ از روزن آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرد"

 

اینجا آرامگاه ابدی و خانه فروغ است...

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریكی

و از نهایت شب حرف میزنم.

اگر به خانه من آمدی – برای من

ای مهربان چراغ بیار  و یك دریچه

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.














و .............. نام و یادش ، جاوید.




طبقه بندی: تصاویر فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:10 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:08 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

 

 هر دم میان پنجه من لرزد

انگشت های لاغر و تبدارش

من ناله می كنم كه خداوندا

جانم بگیر و كم بده آزارش

 

 گاهی میان وحشت تنهائی

پرسم ز خود كه چیست سرانجامش

اشگم بروی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

 

 ای اختران كه غرق تماشائید

این كودك منست كه بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست كه بیدارست

 

 یاد آیدم كه بوسه طلب می كرد

با خنده های دلكش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

 

 گاهی بگوش من رسد آوایش

«ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

 

 شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تك ضربه های ساعت دیواری

 

 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه