تبلیغات
˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙ - گپی با فروغ در غروب یکی از روزهای فروردین

˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

. . . . 

بانو!

انگار باید باور کنیم که: تنها ما مانده ایم با کوله باری از ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش، در کوجه هایی که نمی دانیم انتهای شان بن بست است.

انگار باید باور کنیم که: ما، مانده ایم و تنها و منتظر. و از تبار فریاد بوده ایم و پرواز، این گونه که بال های پریدن مان خسته، و بلورِ تُردِ دل هامان تَرَک دار و شکسته، هی می رویم از این سوی کوچه به ان سوی مبهم و سایه نشینِ ارواحِ پرندگانِ پَر بسته.و دست هامان که روزی سرود را هدیه داشتند، از تنهایی کوچه، سرودشان گنگ شده است. و لب هامان که روزگاری دعایِ استجابتِ آزادی را زمزمه می کردند از آوارگیِ به خستگی نشستنِ ما، هیچ هجایی از واژه های سپیدِ " آزادی " ، به یاد نمی آورند.

بانو!

همه ی آشنایانِ سرود خوانِ سالهایِ اتحاد، که کوله بارشان، ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش بود، کلاف ترانه ها را به ابر های عزادار فروخته اند و کوله بار تهی از سرود ها را نزد آسمان،امانت گذاشته اند و با دل هایی پُر گریه به دریا زده اند و... رفته اند آن سوی آبی، آن سوی سبز، که پرنده باشد و پرواز و رهایی از ثقلِ تازیانه های کبودِ خفّت.

بانوی عجیب تر از بی کسی من!

رفته اند آشنایانِ ما سوی دریانشینانِ آزاد از باید ها و نباید ها. و تنها ما، مانده ایم با ته مانده ی کلاف در کلافِ ترانه های سبز و بنفش.و انتظاری بس ملال اور که : آیا آشنایانِ روزهای بی خستگی پریدن و بی دلتنگی ترانه خواندِن ما، از پیچ ساده ی کوچه ای رو به آسمان گرفته و مه آلود این حوالی، بال هاشان را پُر از شورِ پرواز، می گشایند، آیا سرودِ ترا می شنوند که:

« پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست؟ »

بانو!

کاش میشد:

کاش می شد:

مهربان تر باشیم!

کاش می شد شبیه باران باشیم و

غصه هامان را

زیر بارشِ از سرِ شوق و کودکانه بشوییم

در گودیِ نرگس ها به هم بپیوندیم.

روی برگهای بلوطِ پیر ، خود را بچکانیم و

نازکای پرده ی خواب رازقی ها را پاره کنیم !

 


بانو! باران

کاش شبیه باران باشیم !

میان دشنه ودل

بر دل بباریم و تا سپیده نیامده

از یاد هم نرویم

نم نم باران باشیم بر سبزنای شالی

بر جبینِ روستای پشتِ ملکوت

بر سر انگشتِ تَرک خورده ی کویر،

 

بانو ، باران !

کاش می شد شبیه باران باشیم !

کاش شکوفه های بهار نارنج ،

دلتنگ و چشم به راهِ دیدگانِ دریایی مان باشند

و رگبرگ های بی حوصله ی درخت را بشمارند !

و ما بباریم تمام صبح نیامده را

تمام دلواپسی های انتظارِ آمدنِ دوست را

بباریم بر هر چه کویرِ دل های منتظر به دوری راه

بر هر چه عطشِ نشسته بر شیبِ تشنه گیِ رگهای گشوده ی خاک

بر هر چه دست های خشک رو به ملکوت روستا.

بانو ، باران !

کاش شبیه باران باشیم!

بانو!

شبِ بهاری، چادر سیاه و پُر چروکِ هزار سوراخش را، روی خانه- باغِ تو گسترده و ماه – بدرِ تمام و بالغ – چون پیشانی بلندِ تو مهتابی، زنجره ها را با شیدایی و آوازه گردانیِ شبانه شان دعوت کرده است؛ که سکوتِ وَهم آلود را پُرِ آواز و سرود می کنند.

و من می روم کمی سکوت و پیاله ای رؤیا، تجربه کنم. بدرود.

 

پنجره

( از کتاب : ایمان بیاوریم با آغاز فصل سرد )

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین میرسد

و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میز های مدرسه مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

من از میان

ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

دردفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

کنون نهال گردو

آن قدر  قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

 معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

ایا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست ؟

پیغمبران رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند ؟

این انفجار های پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟

ای دوست ای برادر ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

همیشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟

 

حس میکنم که وقت گذشته ست

حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

 

حرفی بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم






طبقه بندی: از زبانِ فروغ،

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:10 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه