تبلیغات
˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙ - دعوت...

˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

 ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم

 

چرا بیهوده می كوشی كه بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناك خاموشی

 

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می

چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:05 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه