تبلیغات
˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙ - اطلاعاتی پیرامونِ بیوگرافیِ ابراهیم گلستان (تقوی شیرازی) قسمت سه

˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان نزدیکانشان .....

پوران فرخزاد :

گمانم با معرفی اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فیلم مشغول به كار شد. یك روز فروغ با التهاب و هیجان خاصی به من گفت : با مردی آشنا شدم كه خیلی جالب است . اثر فوق العاده ای روی من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسیار جدی است . اصلا غیر از مردهایی كه تا حال شناخته بودم . برای اولین باریست كه از كسی احساس ترس می كنم . از او حساب می برم . او خیلی محكم است. و این مرد كه بعد ها شناختم كسی نبود غیر از ابراهیم گلستان . وقتی گلستان در زندگی فروغ جدی شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر می شد. بعد از اینكه ابراهیم گلستان در نزدیكی استودیو گلستان خانه ای برای فروغ ساخت من كه تقریبا هر روز ناهار با فروغ بودم دیگر كمتر او را میدیدم . گلستان هر روز برای فروغ مسئله ای جدی تر و عمیق تر می شد . فروغ با همه ی قلبش عاشق گلستان شده بود و برای فروغ گویی جز گلستان هیچ چیز وجود نداشت . این عشق فروغ رو از سرگردانی ها نجات داده بود . بسیار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قدیمی اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استودیو گلستان  سپری می كرد . فروغ برای تهیه فیلمها زیاد به مسافرت می رفت . یادم هست چندی قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفری به شمال رفتند كه در راه اتومبیلشان تصادف می كند و گلستان زخمی شد وقتی به تهران بازگشتند فروغ با نگرانی و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه ای گفت : میدونی پوران اگر خدایی نكرده در این تصادف گلستان می مرد من حتی یك لحظه هم پس از او زندگی را تحمل نمی كردم و خودم را می كشتم.

در آن تصادف فروغ هیچ آسیبی ندید و با آنكه گلستان هم آسیب جدی ای ندیده بود ، اما فروغ سه روز را در شور و هیجان و اضطراب تلخی سپری كرد.

فروغ از عشق به گلستان تلخی ها ی زیادی متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جای خانم گلستان را بگیرد ، از این رو همراه  دست رد به پیشنهاد ازدواج گلستان به سینه می زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر برای عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه های آخر بشدت از این تصمیم منصرف می شد و گلستان را كه تا حد مرگ می پرستید سخت می رنجاند.

اگر چه خانم گلستان با آنكه بسیار با تدبیر و مهربان بوده  و حضور فروغ را در زندگی همسرش كاملا پذیرفته بود اما بارها  و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از این عشق و شوریدگی سر خورده و متاسف بود. دختر گلستان در آزار و اذیت فروغ از هیچ كاری دریغ نمی كرد فروغ دختر و پسر گلستان را می پرستید . یك روز به من گفت : " خواهر من آنها را می پرستم اما این دختر از من بشدت متنفر است " پسر گلستان رابطه ی صمیمانه ای با فروغ داشت حتی وقتی كاوه در لندن بسر می برد نیز همواره با فروغ مكاتبه می كرد ، میان آنها حسن تفاهم كاملی بر خوردار بود.

بر سر عشق گلستان و ناراحتی های تلخی كه این مرد همواره برایش فراهم می آورد دست به خودكشی بزند. یك جعبه قرص گاردنال را یك جا بلعید،  حوالی غروب كلفتش متوجه این مسئله می شه و او را به بیمارستان البرز می برند . و قتی من خودم را به بیمارستان می رسانم فروغ بی هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنین كاری داشت ؟ هرگز یك كلمه در این رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با یكدیگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد...

 

احمد رضا احمدی : 


بهترین دوران شعری فروغ و قصه نویسی گلستان دورانی بود كه آنها با هم بودند.


                                                                                                                                                                                       : کاوه گلستان

 دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... برای من خیلی جالب بود. فروغ، خانم جوانی بود كه یك ماشین آلفارومئوی    ژیگولی آبی آسمانی داشت و سقفش را بر میداشت ... این برای من تصویر یك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت می‌كرد، من را سوار ماشین می‌كرد و می‌برد شمیران می‌گرداند ... آن لحظاتی كه در ماشین‌اش بودم برایم تا اندازه‌ای لحظات تعیین كننده‌ای بود. روی من خیلی اثر می‌گذاشت ... نمی‌دانم چرا ولی احساس آزادی می‌كردم ... امواجی كه از او می‌آمد، امواج یك آدم آزاده بود.                           

رابطة ‌پدرم با فروغ یك رابطة باز بود. چیزی نبود كه در خانواده ما به عنوان یك رابطه مجهول به آن نگاه شود.

 این دنیای بیرون بود كه رابطه را كثیف كرد. رابطه‌ای كه به هیچ كس نه صدمه‌ای می‌خورد و نه به كسی مربوط بود... 

...موقعی که فروغ مرد، همه چیز تغییر پیدا کرد

اگر عشق چیزیه كه با مرگ،‌روی آدم چنین اثری می‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد می‌خوره؟... اشكال طبیعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا این حد به او وابسته كرده بود ... جوری كه با قطع این وابستگی، پدرم هم زندگی‌اش قطع شد ... با این كه پدرم بعد از مرگ فروغ، تولیدات بسیار با ارزشی داشت، اما من دیگر به عنوان یك «انسان زنده» به او فکر نكردم.





طبقه بندی: ناگفته هایی درباره ی فروغ،

[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 12:24 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه