˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

آسوده در عمق باغ‌چه‌ای سبز، همیشه سبز، آری، فروغ همیشه‌گی شعر نوی زبان فارسی...

كنار گور فروغ تنها جایی از گورستانه كه همیشه و هر وقت كه میای عده زیادی از جوونای عاشق فروغ اطرافش نشستن و معمولا یه كتاب از فروغ دستشونه و شعرای فروغ رو زمزمه میكنن. چراغ گور فروغ شمع‌های سیاهی هستن كه دور و ور سنگ قبرش در حال سوختن و تمام شدنن.

ولی " هیچ كس دریچه‌ای با خود نیاورده است تا فروغ از روزن آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرد"

 

اینجا آرامگاه ابدی و خانه فروغ است...

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریكی

و از نهایت شب حرف میزنم.

اگر به خانه من آمدی – برای من

ای مهربان چراغ بیار  و یك دریچه

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.














و .............. نام و یادش ، جاوید.




طبقه بندی: تصاویر فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:10 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:08 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

 

 هر دم میان پنجه من لرزد

انگشت های لاغر و تبدارش

من ناله می كنم كه خداوندا

جانم بگیر و كم بده آزارش

 

 گاهی میان وحشت تنهائی

پرسم ز خود كه چیست سرانجامش

اشگم بروی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

 

 ای اختران كه غرق تماشائید

این كودك منست كه بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست كه بیدارست

 

 یاد آیدم كه بوسه طلب می كرد

با خنده های دلكش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

 

 گاهی بگوش من رسد آوایش

«ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

 

 شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تك ضربه های ساعت دیواری

 

 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم

 

چرا بیهوده می كوشی كه بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناك خاموشی

 

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می

چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:05 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه ائی افكند طنین

دل من چون دل گل های بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آئینه گیج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه، لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره آئینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم درهم و لب هایم خشك

شانه ام عریان در جامه خواب

لیك در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می كرد شتاب

نفسم ناگه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

ضربه پاها، در سینه من

چون طنین نی، در سینه دشت

لیك در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها، لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سر كرد





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 14:54 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic