تبلیغات
˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙ - مطالب اشعار فروغ

˙·٠•●♥ فروغ ، از تبار شاعران دل سوخته ♥●•٠·˙

♥ از فروغ ، تقدیم به فروغ ♥

نگاه كن كه غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سركشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه كن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ایی مرا به كام می كشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ایی مرا كنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می كشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین بركه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این كبود غرفه های آسمان
كنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسیده ام
به كهكشان به بیكران به جاودان
كنون كه آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه كن
تو می دمی و آفتاب می شود



طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 13:32 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


همه هستی من ایه تاریکیست 
که ترا در خود تکرار کنان 
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه 
من در این ایه ترا 
به درخت و آب و آتش پیوند زدم 
زندگی شاید 
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد 
زندگی شاید 
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد 
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد 
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر 
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست 
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد 
و در این حسی است 
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت 
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست 
دل من 
که به اندازه یک عشقست 
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان 
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای 
و به آواز قناری ها 
 که به اندازه یک پنجره می خوانند 
 آه ...
سهم من اینست 
سهم من اینست 
سهم من 
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد 
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست 
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن 
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست 
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید 
دستهایت را دوست میدارم 
دستهایم را در باغچه می کارم 
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم 
تخم خواهند گذاشت 
گوشواری به دو گوشم می آویزم 
از دو گیلاس سرخ همزاد 
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم 
کوچه ای هست که در آنجا 
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر 
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد 
کوچه ای هست که قلب من آن را 
از محله های کودکیم دزدیده ست 
سفر حجمی در خط زمان 
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن 
حجمی از تصویری آگاه 
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست 
که کسی می میرد 
و کسی می ماند 
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من 
پری کوچک غمگینی را 
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد 
و دلش را در یک نی لبک چوبین 
می نوازد آرام آرام 
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 13:27 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


از پیش من برو كه دل آزارم

ناپایدار و سست و گنه كارم

در كنج سینه یك دل دیوانه

در كنج دل هزار هوس دارم

 

قلب تو پاك و دامن من ناپاك

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سر خوش از شرابم و پیمانه

 

چشمان من هزار زبان دارد

من ساقیم به محفل سرمستان

تا كی ز درد عشق سخن گوئی

گر بوسه خواهی از لب من، بستان

 

عشق تو همچو پرتو مهتابست

تابیده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی است كه می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه كاری

 

من ظلمت و تباهی جاویدم

تو آفتاب روشن امیدی

برجانم، ای فروغ سعادتبخش

دیر است این زمان، كه تو تابیدی

 

 دیر آمدی و دامنم از كف رفت

دیر آمدی و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:17 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



 آرزوئی است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و كی باشد

غم من مایه آزارش

 

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زینهمه كوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود كه ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن كسی را كه تو می جوئی

كی خیال تو بسر دارد

بس كن این ناله و زاری را

بس كن او یار دگر دارد

 

 لیكن این قصه كه می گوید

كی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

 می روم تا كه عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

 

 شمع ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

كه چرا نیست در آغوشم

 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:16 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:08 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

 

 هر دم میان پنجه من لرزد

انگشت های لاغر و تبدارش

من ناله می كنم كه خداوندا

جانم بگیر و كم بده آزارش

 

 گاهی میان وحشت تنهائی

پرسم ز خود كه چیست سرانجامش

اشگم بروی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

 

 ای اختران كه غرق تماشائید

این كودك منست كه بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست كه بیدارست

 

 یاد آیدم كه بوسه طلب می كرد

با خنده های دلكش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

 

 گاهی بگوش من رسد آوایش

«ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

 

 شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تك ضربه های ساعت دیواری

 

 





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


 ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم

 

چرا بیهوده می كوشی كه بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناك خاموشی

 

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می

چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 15:05 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]



نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه ائی افكند طنین

دل من چون دل گل های بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آئینه گیج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه، لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره آئینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم درهم و لب هایم خشك

شانه ام عریان در جامه خواب

لیك در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می كرد شتاب

نفسم ناگه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بی تاب دویدم سوی در

ضربه پاها، در سینه من

چون طنین نی، در سینه دشت

لیك در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها، لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سر كرد





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 14:54 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:24 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


هیچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد كه اندوهت ز چیست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
كو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میكوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم كند
گاه میگوید كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه : اینست آنچه هست
خود نمیدانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی كه دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه كی ترسم ز خشم و قهر تو




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:40 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


لای لای ای پسر كوچك من
دیده بربند كه شب آمده است
دیده بر بند كه این دیو سیاه
خون به كف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش كن بانگ قدمهایش را
كمر نارون پیر شكست
تا كه بگذاشت بر آن پایش را
آه بگذار كه بر پنجره ها
پرده ها را بكشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
میكشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود كه سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
وای آرام كه این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش
یادم آید كه چو طفلی شیطان
مادر خسته خود را آزرد
دیو شب از دل تاریكی ها
بی خبر آمد و طفلك را برد
شیشه پنجره ها می لرزد
تا كه او نعره زنان می آید
بانگ سر داده كه كو آن كودك
گوش كن پنجه به در می ساید
نه برو دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
كی توانی بر باییش از من
تا كه من در بر او بیدارم
ناگهان خامشی خانه شكست
دیو شب بانگ بر آورد كه آه
بس كن ای زن كه نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست گناه
دیوم اما تو زمن دیوتری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلك پاك كجا آسوده ؟
بانگ میمرد و در آتش درد
می گدازد دل چون آهن من
میكنم ناله كه كامی كامی
وای بردار سر از دامن من




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:39 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناك و پر از نیازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:34 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


از چهره طبیعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشكیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونكار




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 20:07 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


تو را می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمالن صاف و روشن
من این كنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فكرم كه دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فكرم كه در یك لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگیرم
در این فكرم من و دانم كه هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد به رویم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم كه یك روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم كودك گریان چه گویم
ز من بگذر كه من مرغی اسیرم
من آن شمعم كه با سوز دل خویش
فروزان می كنم ویرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزینم
پریشان می كنم كاشانه ای را




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 20:02 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


دخترك خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه كه در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دریغا كه مرا
باز در معنی آن شك باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی كه به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید كه وای
وای این حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است




طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 19:59 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

 

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

  

 

 

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

 

  

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

 

 

  

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

  

 

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

  

 

 

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

 

 

 

 

 من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

  

 

 

 

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 

  

 

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

 

 

 

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

  

 

 

 

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

 

 

 

 

و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

 

 

.انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به ان زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

 با خود بسوی بستر میبرد

 

  

 

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 

 

 

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .

 

 

 

 در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

 

 

 

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

 

 

 

 

 من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

  

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 

 

و آن ستاره ها مقوایی

به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

 مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

 

 

 

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

 

 

 

 این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

آغز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

 

. . .

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. . . . .





طبقه بندی: اشعار فروغ،

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 19:56 ] [ فروغ ]

[ دیدگاه() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه